یه وقتایی همینطوری که میرم توی رویا و خیال، می گم کاش خدا بودم، چقدر خوبه، خدا بودن، نه بخاطر اینکه قدرت داره و هر کاری دلش بخواد می کنه ها نه واقعن، من یه وقتای حسودی ام میشه به خدا، آخه اون برای دیدن تو، بو کردنت، لمس کردنت، نیاز به اجازه نداره، نیاز نداره که هی بهت بگه و تو هی اهمیت ندی، اون هر وقت دلش بخواد میاد تو رو می بینه، در کنارت همیشه، هر روز صبح که از خواب بلند میشی، شب که میخوابی، همیشه... حسودی ام میشه بهش.. کاش نصف نصف اینهمه زمانی که خدا در کنارت بود من بودم..
21:58
- پیام (5)
بعدش یه روزی همینطوری توی روزهای معمولی زندگیت که نشستی یه هو میری توی فکر نگاه می کنی به دستات می بینی هیچی نداری، هیچی نمونده.. بعدش خالی میشی.. تهی میشی... اون روز که تازه می فهمی چقدر همه چیز بی خودی هست. چقدر زندگی گاهی بی معنا میشه..دقیقن حس ناامیدی و پوچی همه ی وجودت رو می گیری اون لحظه ها بنظرم خدا بیشتر از همیشه توی زندگیت هست چونکه خود واقعیت رو داره بهت نشون میده...
12:34
- پیام (9)
شبها که دلتنگی زیاد می شود، تخت ام کوچک تر می شود، آنقدر که من و یاد تو دیگر جا نمی شویم در تخت ام، آنوقت است که تو میخوابی و من تا صبح نگاهت می کنم و گریه می کنم...
23:40
- پیام (2)
یه خط. فقط یه خط می نویسم. دستام رو توی هم قفل میکنم، سرم رو تکیه میدم به دیوار. چشام رو نمیتونم ببندم! لعنتی ول کن نیست که! شاید کسی نیست که لالایی بخوانه! پس من کی بخوابم؟
09:53
- پیام (2)
نشسته ام اینجا، این گوشه ی اتاق کارم، نگاهم میخکوب شده به مانیتور و هی اخبار رو دنبال میکنم، ایمیل چک میکنم، گودر رو میخونم، هی توی فرندفید و توییتر نوشته های بچه ها رو دنبال می کنم، راهپیمایی سکوت میرم، جنبش سبز، با هر کوچکترین خبری دلم می لرزه، دلم می گیره، اشک توی چشام جمع میشه، بعدش هی خودم آروم به خودم دلداری میدم که تمام میشه به خوبی همه چیز، اونطوری که ما میخواهیم، و این وسط ها دلتنگی ها و نبودنها هی اذیت می کند و مجالی بهشان نمیدم که سر باز کنند و هی به خودم میگم الان وقتش نیست باشه برای بعد، برای زمانی که دغدغه هام تمام شد، برای وقتی که نتیجه کارمان را با شیرینی پخش کردن و لبخند عمیق مردم شریک شدیم آنوقت می شینم دلتنگ میشم برای تو که این روزها نیستی و این نبودن چقدر برایم سخت هست... سخت.... سخت..
09:43
- پیام (3)
تنهایی یه وقتهای بدجوری آوار میشه روی سرت، بعدش مثل خُره می افته به جونت تا ته مغز استخوانت رو موریانه وار میخوره.
20:38
- پیام (2)
دارم فکر می کنم به خودم، به زندگیم، به این روزهای که اینهمه هیجان ریخته توش و من خیلی آروم و بی تفاوت دارم از کنارش میگذرم، شاید اگه وضع یه مدل دیگه بود منم همین قدر جو زده میشدم، و همین قدر پر شور و هیجان، ولی به واقع به عمق خودم که نگاه میکنم می بینم حوصله هیچکدومش رو ندارم، حتی جمع کوچیک دوستانی که داشتم رو، دلم میخواد برم توی خودم، فرو برم، آنقدر که یه روز یه جایی استاپ کنم، و دوباره شروع کنم، بعدش نگاه میکنم به گذشته، می بینم مثلن اگه تو بودی، اگه بابا بود، چقدر همه چیز شاید فرق می کرد، شاید من همانقدر شاد و سرحال بودم که باید می بودم، باز به خودم میگم خب باید وضعیت جدید رو بپذیرم و اصلن هم عجله ی ندارم که زود و تند سریع باشه این خستگی که ریخته توی وجودم، این تنهایی و این غمهای مختلف که ریخته شده یک روزه، یک شب، نمیشه فرستادشون خونه هاشون باید اول براشون یه خونه درست کنم ته ته وجودم بعدش آروم آروم بفرستم برن و ته نشین بشن...
21:40
- پیام (3)