دلم برای بی تابهای عاشقی تنگ شده
برای بی قراری ها، تب کردنها، حرص داشتنها
برای له له زدن آغوش هم...
برای پرسه های وقت و بی وقتمان
برای همخوابگی شبانه پر از نبودن ...
یه چیزی: آیا اینهای که من می نویسم رو تجربه کردم یا نه کاملا شخصی هست، اینکه کسی هست یا نه فکر نمی کنم زیاد مهم باشه، اینکه شاید نوشته ها همه اش یه توهم باشه باز هم مهم نیست...فقط مهم اینکه من اینجا دلم میخواد بنویسم.. همین...
- پیام (3)
تن عریانم رو رها می کنم روی گلهای سرخ...
و تنم بوی گل سرخ را می گیرد
رها می شوم در هوای سرد این روزها
و یاد تو همچون عطر این گلها
همراه من خواهد بود...
...
تسبیح توی دستم گم می شود
و من هی زیر لب زمزمه میکنم
و هی تکرار می کنم
آنقدر این تسبیح توی دستم می ماند
تا بخواب عمیقی فرو میروم..
یه چیزی : باورت نمی شود خوابی رو که چند وقت پیش دیده بودم، به واقعیت تبدیل شد، آنقدر شگفت زده بودم که یادم رفت در چه مکان، در چه حالی هستم...
و تنم بوی گل سرخ را می گیرد
رها می شوم در هوای سرد این روزها
و یاد تو همچون عطر این گلها
همراه من خواهد بود...
...
تسبیح توی دستم گم می شود
و من هی زیر لب زمزمه میکنم
و هی تکرار می کنم
آنقدر این تسبیح توی دستم می ماند
تا بخواب عمیقی فرو میروم..
یه چیزی : باورت نمی شود خوابی رو که چند وقت پیش دیده بودم، به واقعیت تبدیل شد، آنقدر شگفت زده بودم که یادم رفت در چه مکان، در چه حالی هستم...
- پیام (2)
عاشق نیمی از بدنم شده ام،
همان نیمی که تو را بی پروا می طلبد...
....
گاهی دوست داشتن کسی تو را به مرز جنون می کشاند،
به راستی برای جنون مرزی میتوان مشخص کرد؟
و برای دوست داشتن حدی میتوان گذاشت؟
سخت است، باید عمیق شد...
...
خوب همینطوری که داشتم برات تعریف می کردم
عاشق مردی شده ام از تباری دیگر،
از نسلی دیگر،
از جایی دیگر،
تو خر و پفت ات را به رخم کشیدی...
...
گاهی اوقات دستاتت رو، روی پوست تنم حس می کنم،
گرمای دستات، ویرانم می کند...
همان نیمی که تو را بی پروا می طلبد...
....
گاهی دوست داشتن کسی تو را به مرز جنون می کشاند،
به راستی برای جنون مرزی میتوان مشخص کرد؟
و برای دوست داشتن حدی میتوان گذاشت؟
سخت است، باید عمیق شد...
...
خوب همینطوری که داشتم برات تعریف می کردم
عاشق مردی شده ام از تباری دیگر،
از نسلی دیگر،
از جایی دیگر،
تو خر و پفت ات را به رخم کشیدی...
...
گاهی اوقات دستاتت رو، روی پوست تنم حس می کنم،
گرمای دستات، ویرانم می کند...
- پیام (5)
میدونی هنوزم گاهی شبها به یاد اون استادمون می افتم، اونی که همیشه ازش برات تعریف می کردم...
شاید تنها استادی بود که وقتی حرف میزد من کلماتش رو اونطوری که میخواستم، در ک می کردم..
یعنی وقتی داشت در مورد روابط اجتماعی صحبت می کردم، من در مورد روابط خودمون ترجمه اش میکردم، بعدش که دوستام می گفتند سارا اینجا رو متوجه شدی، می خندیدم می گفتم توی فریز بودم، باید برم خونه بخونم... ولی اون طفلی ها هیچوقت نفهمیدن منظورم از "فریز" چی بود..
تو تنها آدمی بودی تو زندگیم که میدونستی منظور من از "فریز" چی هست... و برام لذتبخش بود...
کم کم که حضورت پررنگ شد تو برام مهم شدی، مهمترین آدم زندگیم.. و تنها کسی بودی که منو همینطوری که بودم خواستی... و حتی ذره ی تصمیم نگرفتی منو عوض کنی، حتی ایراد نگرفتی که چرا بعضی اوقات آنقدر لوس میشم و خودخواه... و همه اینها باعث شد من "دلبسته" بشم، نه به تو، بلکه به شخصیتت و حضورت توی زندگیم...
حالا بعد از اینهمه وقت به یادت افتادم، اینکه چقدر خوبه هنوز هستی، چقدر قشنگه که هیچکس نمیدونه تو هستی... جز من و تو...
همینطوری: این نوشته را جدی نگیرید... اصلا هر طوری راحتید... کسی سوال کنه سوت میزنم...
شاید تنها استادی بود که وقتی حرف میزد من کلماتش رو اونطوری که میخواستم، در ک می کردم..
یعنی وقتی داشت در مورد روابط اجتماعی صحبت می کردم، من در مورد روابط خودمون ترجمه اش میکردم، بعدش که دوستام می گفتند سارا اینجا رو متوجه شدی، می خندیدم می گفتم توی فریز بودم، باید برم خونه بخونم... ولی اون طفلی ها هیچوقت نفهمیدن منظورم از "فریز" چی بود..
تو تنها آدمی بودی تو زندگیم که میدونستی منظور من از "فریز" چی هست... و برام لذتبخش بود...
کم کم که حضورت پررنگ شد تو برام مهم شدی، مهمترین آدم زندگیم.. و تنها کسی بودی که منو همینطوری که بودم خواستی... و حتی ذره ی تصمیم نگرفتی منو عوض کنی، حتی ایراد نگرفتی که چرا بعضی اوقات آنقدر لوس میشم و خودخواه... و همه اینها باعث شد من "دلبسته" بشم، نه به تو، بلکه به شخصیتت و حضورت توی زندگیم...
حالا بعد از اینهمه وقت به یادت افتادم، اینکه چقدر خوبه هنوز هستی، چقدر قشنگه که هیچکس نمیدونه تو هستی... جز من و تو...
همینطوری: این نوشته را جدی نگیرید... اصلا هر طوری راحتید... کسی سوال کنه سوت میزنم...
- پیام (7)