این مدل رفتارت مدتهاست که مرا آزار میدهد، درست مثل یکسری از رفتارهای من که بقولی این روزها آزار دهنده شده برایت، ولی هر رفتاری معلول رفتار دیگریست...بماند...
من نمی گویم اینجا از تو نخواهم نوشت، نمی گویم فراموشت می کنم، نمی گویم در صندوقچه خاطراتم حبس ات میکنم، نمیگویم هیچ تلاشی برای بودنت نمی کنم، نمی گویم میروم و مهر کسی دیگر را به دل می گیرم، نمی گویم با روشن شدن چراغ یاهوت دلم نمی لرزد، نمی گویم از دیدن ایمیلت خنده روی لبهایم نقش نمی بندد.. من هیچکدام از اینها را نمی گویم و نه انجام میدهم..
ولی می گویم که دیگر کاری به کارت ندارم، دیگر منتظرت نخواهم بود، می گویم که دیگر هر طوری که راحتی باش، دیگر گیر نخواهم داد به حضورت، نبودنت، و اینکه چرا این روزها آنقدر عوض شده ای که گاهی من شک می کنم به همه چیز حتی خودم ... هیچکدام دیگر...
میدانی آدمها همه ی آدمها یک ظرفیتی دارند، یه گنجایشی دارند و تا یک اندازه میتواند درک کنند و بفهمند... دلم میخواهد بگویم دیگر درک نمی کنم، هیچ چیز را... نه شرایط تو را و نه خودم را..
اصلا میخواهم دیگر یک دختر روشنفکر، با شعور و با فهم و درک نباشم... چه می شود اگر گاهی بی شعور بود و بی شعور زندگی کرد.. اصلا آدم از خیلی جهات راحت تر است.... اصلا میدانی شعوری که فقط برای موارد خاص مصرف شود همان بهتر که نباشد... اصلا کی میتواند بگوید کی شعور دارد یا کی ندارد... اصلا نداشتن شعور خیلی هم خوب است، آدم انگار دیگر دغدغه شعور داشتن را ندارد .. میتواند برود پی کارش، پی زندگیش، پی خودش....
کمی جدی : میدانی من یک جا باید بلند شوم و همه این زندگیم را تکان بدهم، طوری که تا مدتها همه ی تنم بلرزد و صدایش، صدایش همه ی دنیا را بردارد....