وقتی میری توی زندگی یه نفر، وقتی که دیگه اون آدمه میشه برات یه آدم خاص، خیلی راحت نمی تونی از کنارش بگذری، برات مهم میشه، همه چیزش، حالا هر چقدر اون آدم بی تفاوت باشه، هر چقدر تو و رابطه ی تو برای اون آدمه بی اهمیت باشه، تو هی دلت میخواد باشی، حتی اگه شده توی حواشی، توی کنارهای زندگیش، حتی اگه گاه به گاه باشد، انگار همین اندک بودنها برات مهم میشه، دلت میخواد برای خودت عاشقی کنی، حتی اگه اون باورنکنه، حتی اگه اون نخواد بفهمه، هی دلت میخواد یه جوری آروم باشی که اون اذیت نشه، هی دلت میخواد باشی و خاطره جمع کنی برای خودت، برای وقتهای که دیگه حتی همین اندک ها هم نیست، هی دلت میخواد باورکنی کسی هست که عاشقش هستی حتی اگر اندک باشد حضورش.
+
این یک مدل عاشق شدن دخترونه‌ست با رنگ نارنجی غروب. عاقبت نداره ولی خاطره‌ش خیلی شیرین‌اه. بعدها به خودت می‌گی: هی دختر! تو عاشق بودی٬ یادت هست؟
18:51
- پیام (6)