نشستهام دارم عکسهات رو نگاه میکنم چشم میافته به خال روی گردنت، بعدش وسوسه میشوم برای بوسیدنت و هی یادم میافتد که نیستی، حالا که دلم میخواهد باشی نیستی، توی ذهنام غر میزنم به خودم، به تو، به خدا، به روزگار و هر چیزی که دم دستم هست غر میزنم، و نیستی ته ذهنم یه صدای میآید و برام این رو میخونه :
اگر نمی توانم هميشه مال تو باشم، اجازه بده گاهي ,زماني از آن تو باشم، و اگر نمي توانم گاهي زماني از آن تو باشم، بگذار هر وقت كه تو مي گويي,كنار تو باشم، اگر نمي توانم دوست خوب و پاك تو باشم، اجازه بده دوست پست و كثيف تو باشم، اگر نمي توانم عشق راستين تو باشم، بگذار باعث سرگرمي تو باشم، اما مرا اين طوري ترك نكن، بگذار در زندگي تو دست كم چيزي باشم... شل سیلور استاین