من فقط به خیایانی فکر میکردم که در صبح روزی در ده سال پیش پل با دوستش در آن جا افتاده بود. هر وقت که پل همراهم میآمد تا مرا به منزل برساند از آن خیابان میآمدیم. از آن پس دیگر هیچ وقت از آن جا نیامدم. چه دورهای بزرگی که میزدم تا راهم از آن خیابان نیفتد. دیگر هیچوقت اسمش را هم بر زیان نیاوردم و حتا امروز هم نمیتوانم بیاورم.
من نمیدانستم کدام خیابان بود که او به این شکل از نقشهاش حذف کرده بود. اما درکش میکردم. من خودم، اگر مردی را از دست میدادم که قبلا با او به یک مملکتی میرفتهام، کل آن مملکت را دور میزدم.
میشل لبر/ کاناپهی قرمز