صدای زنگ تلفن تو که روی موبایلم خاص شد فهمیدم یه چیزی توی من تکون خورده، همین که اون صدای زنگ موبایل بلند میشه از لحظه شروع تا لحظه‌ی که من دستم رو بگذارم روی دکمه اوکی کنم و بگویم جانم، صدای قلبم را می‌شنوم، و فقط خدا میداند چطوری این صدا را پنهان می‌کنم که تو نشنوی، و یه خنده مسخره می‌چسبانم گوشه‌ی لبهایم که همه چیز خب و اوکی هست، و شروع می‌کنم حرف زدن، آنهم حرفهای بی‌سر و ته، از نمره‌های دانشگاه گرفته، تا کارهای آفیس، تا مسائل سیاسی و حتی یه کلمه هم نمی‌گویم چقدر دلم تنگ شده برایت، و چقدر دلم میخواست الان در آغوشت بودم و به جای این حرفهای بی‌سر و ته فقط می‌بوسیدمت بی‌کلام، و تو هم هیچ به روی خودت نمی‌آوری و من تن میدهم به همین روند تا مکالمه تمام شود و وقتی گوشی موبایل را می‌گذارم کنار، تازه یادم می‌افتاد که چقدر حرف داشتم برای گفتن، چقدر باید بهت می‌گفتم دلم تنگ شده، چقدر بهت فکر می‌کنم، چقدر دوستت دارم و هیچ‌کدام را نگفته‌ام و این اشک و این بغض ....

12:41
- پیام (7)