دستاش روی دستای منه، من نگاهم و همهی حواسم روی چشمهاش، بینی، گونهاش، لبهاش، ابروهاش، پیشانی، همینطوری با من حرف میزنه من حواسم به تمام فرم صورتش، توی دلم درست همون وقتی که داره با من حرف میزنه دارم به خدا التماس میکنم، نگیرش از من، بذار بمونه، هر چقدر کم، هر چقدر اندک، فقط بذار باشه، میخنده، صدای قهقه خندهش توی گوشم می پیچه، من توی ذهنام دارم با خدا معامله میکنم، میگم هر چی بگی، هر چی بخوای، فقط این خنده رو از من نگیر.. نگیر....